نسخه شماره 118 - 1386/06/05 - دوشنبه
صفحه اصلي شناسنامه
روي جلد
آرشيو

ارتباط با ما
جستجوي پيشرفته
برو
سایت های مرتبط نمایشگاه تصاویر


آموزش داستان‌نويسي
واقعيت نمايي داستان کوتاه

جايگاه طنز در ادبيات فارسي


روزي مردي


 آموزش داستان‌نويسي 
 واقعيت نمايي داستان کوتاه

 براي اينکه داستان حس و معنا داشته باشد بايد از واقعيت ريشه بگيرد. مانند نويسندگان بزرگ، ما نيز بايد به احساسات خود توجه دقيقي داشته باشيم. چه چيزي ما را به حرکت وامي‌دارد؟ چرا جشن مي‌گيريم، چرا دلتنگ مي‌شويم؟ و چنانچه دقيق نگاه کنيم خواهيم ديد که پاسخ‌ها در جشن عروسي يا لحظه‌اي که جدايي و طلاق صورت مي‌گيرد پيدا نمي‌شود؛ بلکه بيشتر در حوادث کوچکي نهفته است که در تمامي روزهاي هر زندگي رخ مي‌دهد. در صور فلکي راوي من، کارول، ازدواج نکرده است و خواهر بزرگتر او، نورا، براي نخستين بار حامله شده است. يک نگاه اجمالي، در ابتداي داستان، روابط خانوادگي آنها را آشکار مي سازد. در حاليکه همه منتظر هستند تا مادر تحت عمل جراحي قرار بگيرد نورا شروع مي کند به قدم زدن در اطراف تصاوير ماواري صوتي کودک متولد نشده‌اش. او در حالي‌که تکيه مي‌دهد مي‌گويد: « اينجا را نگاه کن مامان، تو اين يکي به نظر مي‌رسد دارد انگشتش را مي‌مکد.» مادر سرش را تکان مي‌دهد و مي‌گويد: «انگشت حيرت به دندان گرفته است.» کارول اينجا رو، اگر اين رو تنظيم کني مي‌تواني ببيني.» تصوير را به دستم داد، و براي يک ثانيه نگاه‌هايمان با هم تلاقي پيدا کرد. نورا مي‌گويد او دارد انگشتش را مي‌مکد اما به نظر من بيشتر شبيه قسمتي از راه شيري است. قبول دارم که نشانه‌هاي احساسي محيلانه هستند، اما جلوه اي از تعامل هاي ميان زنان را پيش روي خواننده قرار مي‌دهد.

مادر، در اشاره به نورا به عنوان سوم شخص و در تماس چشمي با کارول براي لحظه‌اي کوتاه حواسش از نورا منصرف مي‌شود اما به مبادله‌اي خاص با او مي‌پردازد. براي مشخص ساختن روابط بعدي، از طرح نظرات مختصر و زبان رفتار استفاده مي‌کنم تا به خوانندگان نشان دهم که پيوند قوي‌تري ميان کارول و مادر وجود دارد. در داستان کوتاه ارائه طرحي از شخصيت و تاريخ تا آنجا که ممکن است بايد بطور اتفاقي انجام شود. تکنيکي که من در اين جور مواقع به کار مي‌برم اين است که به ديگر شخصيت‌ها اجازه ميدهم تا اعمال و رفتارها را همانطور که به ظهور مي‌رسند تقويت کرده، بيان نمايند. در خراميدن (شبکه سنديکاي داستان، 1989) يک پدر چهل و دو ساله مي ترسد آنقدر عمر نکند تا بزرگ شدن دختر جوانش را ببيند. داستان توسط همسرش روايت مي شود. به موازات آنکه پدر احساسات پنهان خود را آشکار مي سازد، همسرش با استفاده از بازگشت به گذشته‌ها، به خواننده کمک مي کند تا احساسات او را درک کند. متن زير بي‌درنگ پس از گفت وگويي مي‌آيد که طي آن پدر مي‌گويد از اينکه دارد مي‌ميرد نگران است. راوي مي‌گويد: يک سال پيش از آخرين بهار، همان هفته‌يي که ياس سفيد شکوفه داد، مادر ديويد مرد. سرگرم خوردن همبرگرهايي بوديم که روي آتش کباب کرده بوديم. لي لي سوس گوجه فرنگي را به دماغش ماليده بود، داشتم صورت او را پاک مي‌کردم که پدر ديويد زنگ زد.

 شنيدم که گفت: حمله‌ي قلبي. لي لي جيغ کشيد و دستمالي را که با آن صورتش را تميز مي کردم از خودش دور کرد. «ساکت باش، پدر دارد حرف مي‌زند.» اما ديويد حرف نمي‌زد، گريه مي‌کرد. به ديوار آشپزخانه تکيه داده بود، تلفن را به گوشش چسبانده بود، سرش را تکان مي‌داد و هق‌هق مي‌کرد. ديويد هيچ گاه مستقيما اظهار نمي‌دارد که نگران مرگ است زيرا مادرش مرده است. اما اين مضمون در بازگشت به گذشته‌هاي راوي و ترسهاي ديويد نهفته است. علاوه بر اين، زندگي بخشيدن به داستان کوتاه مرتبط است با پردازش و پرورش شخصيت ها با احساس واقعي، واکنش هاي درست و صداهاي اصلي. نويسندگان خوب رفتارهاي همه‌ي انواع شخصيتها را مي شناسند. من هر جا که مي‌روم به گفتگوهاي عجيب گوش مي دهم. طوري رفتار نمي کنم که فضول به نظر برسم و وقتي به طور مستقيم استراق‌سمع مي کنم مراقب هستم. اما در هر صورت بايد توجه داشت که براي طرح مورد نظر نويسنده داستان مشاهده افراد ضروري است. در هر فرصتي که به دست مي آورم به گفتگوي پر فراز و فرود ميان دو فرد گوش مي‌سپارم و فقط کلمات را نمي‌شنوم، بلکه به زير و بم شدن صداها، سرعت گفتگو، و خاموشي جملات ناتمام توجه دارم.


 جايگاه طنز در ادبيات فارسي 
نويسنده : زري گالشي علي‌آبادي

بخش قابل توجهي از ادبيات هر ملتي را ادبيات عاميانه تشکيل مي دهد که از گستردگي زيادي برخوردار است. مثل قصه‌ها، چيستان، امثال و حکم، طنز، ترانه‌ها، اشعار عاميانه و نمونه‌هايي از اين دست. ادب و فرهنگ عاميانه داراي ويژگي هايي است که آنرا از فرهنگ رسمي جدا مي کند که برخي از آنها عبارتند از: فرهنگ عاميانه پديد آورندهمشخصي ندارد لذا نمي توان کسي را بخاطر وجوه مثبت آن ستايش يا برعکس بخاطر وجوه منفي آن سرزنش کرد. فرهنگ عاميانه از آزادي بيشتري برخوردار است. جايگاه ادب و فرهنگ عاميانه در سينه افراد است لذا نابود شدني نيست.

اين ويژگي ها باعث شده ادب عاميانه منع قابل اعتمادي درپژوهش هاي روان شناختي، جامعه شناسي و مردم شناختي بشمار آيد. در ادب و فرهنگ عاميانه، قصه ها و اشعار عاميانه، امثال و کنايات، تکيه کلام ها و مسائلي از اين قبيل عرصه گاه طنز قرار مي گيرند. طنز جزو ادب غنايي محسوب مي شود و مانند انواع ادبي ديگر داراي ساختار مخصوص بخود است. طنز در اصل واژه اي عربي به معناي مسخره کردن، طعنه زدن و عيب کردن است. در اصطلاح ادبي «طنز» به نوع خاصي از آثار منظوم يا نثر ادبي گفته ميشود که اشتباهات يا جنبه هاي نامطلوب رفتار بشري، فسادهاي اجتماعي سياسي را به شيوه اي خنده دار به چالش مي کشد. گرچه طبيعت طنز بر خنده استوار است ولي خنده را براي نيل به هدفي برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها تنها وسيله بر مي شمارد. گرچه طنز در ظاهر مي خنداند اما در پشت اين خنده، واقعيتي تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجد، خنده را مي خشکاند و او را به تفکر وا مي دارد.

طنز، آميزه لبخند و اخم، نيش و نوش و تلخي و شيريني است. قلمرو طنز مانند همه قلمروهاي هنري، کشف لايه‌هاي پنهان مسائل و گره زدن آنها و نيز لطيف و ظريف گفتن است. طنز پردازان بزرگ، معلمان بزرگ جامعه‌اند زيرا که غده‌هاي چرکين مسائل را به تيغ طنز مي‌سپارند تا سلامتي و راستي و درستي بماند.

شيوه‌ها و شگردهاي طنز

 تحقير: عبارتست از کوچک شمردن و بي‌ارزش نشان دادن آنکه يا آنچه که مورد انتقاد قرار گرفته تشبيه به حيوانات: عبارتست از کسي را به نام‌هاي جانوران خواندن يا تشبيه او به حيوانات. اديب الممالک فراهاني مي فرمايد: تو آن خري که ارسطو بود به نزد تو، خر تو آن خري که فلاطون بود به پيش تو گاب قلب اشيا و الفاظ: عبارتست از جابجا کردن يک نقطه، يک حرف، يک کلمه يا يک جمله بگونه اي که موجب مضحکه شود. «گفتم که چراغ دوده باشي افسوس که دوده چراغي» عبيد زاکاني کودن نمايي: عبارتست از دانايي براي بيان مقصود خويش، خود را به ناداني بزند. شخصيت هايي همچون بهلول، طلخک و ملانصرالدين براي بيان اهداف خود از اين روش استفاده ميکردند. ستايش اغراق آميز و نا معقول: اگر در تمجيد کسي به جاي دو يا سه صفت پسنديده، چند ده صفت آورده شود، يقينا جنبه استهزا خواهد يافت. تهکم: در لغت به معناي ريشخند کردن است. چند اصطلاح و موضوع رايج در هنر طنز: بذله: بذله نکته اي کوتاه، ظريف و زيرکانه است که از نظر عقلي خوشايند و خنده آور است.

تهکم: تهکم در لغت بمعناي دست انداختن و مسخره کردن و فرو ريختن چاه و در اصطلاح ادبي نوعي وارونه گويي کلامي است که با بياني طنزآميز کسي را به ظاهر ستايش کنند ولي در لحن بطور مشخص او را تحقير نمايند.

کمدي: کمدي هنر نمايشي طنز آميزي است که در آن همه عناصر بشکلي انتخاب شده اند تا در کل موجب خنده و شادماني مخاطبان شوند.

مطايبه: در لغت به معناي شوخي، مزاح و خوش مزگي است. مطايبه کمتر ذهني است و بيشتر بر رفتارهاي غريب، نقاط ضف و بلاهت هاي اخلاقي نظر دارد. در واقع مطايبه سخني جدي است که براي مخاطب خنده آور مي نمايد و نيز مطايبه طرحي منظم ندارد. افيونيه: به نوعي آثار منظوم يا منثور گفته مي شود که به طنز يا جد، در مدح يا ذم ترياک و ديگر مواد مخدر سروده و نوشته مي شود. غلامرضا روحاني در بيتي مي گويد: «به شب نشيني افيونيان برم حسرت که نقل مجلسشان حبه هاي ترياک است»

نظيره: نظيره نوعي نوشته طنز آميز است که از تقليد ناجور و اغراق آميز موضوع سنت و شيوه هنري شکل مي گيرد تا ضمن مسخره کردن، عادات، آداب و رسوم يا آثار ادبي را به چالش کشد. ويژگي اصلي نظيره، عدم هماهنگي و تناسب بين موضوع و سبک است بطوريکه اين ناهماهنگي باعث مي شود تا اين نوع نوشته ها، جنبه هاي طنز را بخود گيرد. (نمايشنامه هاي دوره اليزابت در شکل طنزآميز نوعي نظيره است)

نقيضه: به معناي مخالف، ويران کننده و شکننده است. در اين روش نقيضه گو کلام نويسنده را در يک اثر مشخص مي شکند تا آنرا از حالت جدي به اثري مضحک تبديل کند. محمود نظام قاري از شعراي نيمه دوم قرن نهم هجري در «ديوان البسه» در نقض شعر حافظ «فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش» مي گويد: «آنکه خياط برد پارچه از رو وارش پنبه حلاج چرا کم نکند از کارش» هجو: در اصطلاح واژه اي عربي به معناي سرزنش کردن، بيهوده سخن گفتن و عيب کسي را شمردن است. هجو شعري است که در مقابل با مدح قرار مي گيرد هجو در واقع زباني صريح، گزنده و گاه توهين آميز است.

لغز: در لغت بمعناي «راه پيچاپيچ» است و در اصطلاح ادبي بياني است که در آن گوينده صفات و ويژگي هاي شخص يا چيزي را بيان کند، بدون اينکه نامي از او بياورد و بعد از مخاطب بخواهد آن نام را پيدا کند. لغز در اکثر موارد با عبارت «چيست آن» شروع مي شود لذا «چيستان» هم ناميده مي شود مثال: «چيست آن مرغي که ناسايد زماني از صفير شخصش اندوه به زر و فرقش آلوده به قير» که پاسخ آن قلم است و منوچهري در باب شمع مي گويد: «چيست آن آب چو آتش و آهن چون پرنيان بي روان تن پيکري پاکيزه چون بي تن روان»

هزل: در اصل واژه اي عربي بمعناي مزاح کردن و بيهوده سخن گفتن و در ادبيات نوشتاري است که مضموني رکيکي و خلاف ادب داشته باشد و بي حجاب از رابطه روابط جنسي سخن بگويد واعظ کاشفي سبزواري هزل را الفاظي دانسته که از نظر عقل درست و دقيق نيست و تنها مايه تفريح خاطر است.

منابع: دانشنامه ادب فارسي ـ حسن انوشه واژه نامه ادبي ـ صالح حسيني مقدمه اي بر طنز و شوخ طبعي در ايران ـ علي اصغر حلبي فرهنگ اصطلاحات ادبي ـ سيما داد نشانه شناسي مطايبه ـ احمد اخوت


 روزي مردي 
نويسنده : فرخنده رضاپور

افسر نگهبان در حالي که در هال خانه‌ي مرد ايستاده بود وسايل خانه را از نظر گذرانيد. هال با مبلهاي شيکي تزيين شده بود و کتابخانه‌اي گچبري شده که پر از مجسمه‌هاي تزييني بود روبروي پنجره قرار داشت. زير کتابخانه يک بخاري ديواري که خاموش بود و روي زمين يک فرش با گلهاي زيبا پهن بود. پرده‌هاي پنجره هم رنگ با مبلها و فرش بودند. در هال هيچ نشانه اي از زد و خورد دو نفر ديده نمي شد و هال بيش از حد معمول تميز بود. گويي زني وسواسي آنجا را تميز کرده بود. مرد روي يکي از مبلها نشست و از جعبه‌اي که روي ميز قرار داشت سيگاري برداشت و رو به افسر نگهبان که در حال بازي با زنجير پلاک خود بود کرد و گفت: اجازه هست؟ افسر نگهبان نگاهي به او انداخت. مرد منتظر جواب افسر نگهبان نشد و سيگار را روشن کرد. افسر نگاهي به اطراف انداخت. سپس نگاهي به مرد که با خيال راحت در حال کشيدن سيگار بود کرد. دو پاسبان وارد هال شدند و اداي احترام کردند. يکي از پاسبانها رو به افسر نگهبان کرد و گفت: قربان اثري از جنازه نيست.

 ولي اتاق‌هاي بالا کمي نامرتب و بهم ريخته هستند. افسر نگهبان کمي در جايش جابجا شد و پرسيد: نامرتب؟ نگهبان دوم مِن مِن کنان گفت: نامرتب نامرتب هم نه .... ولي .... مثل اينکه يه تنبل حوصله نکرده بعد از خواب اتاقشو تميز کنه. فقط کمي شلوغه. افسر نگهبان سري تکان داد و به آنها اشاره کرد خارج شوند. پاسبان‌ها بعد از اداي احترام از هال خارج شدند. افسر نگهبان رو به مرد کرد و گفت: کجا قايمش کردي؟ چي رو؟ جنازه رو؟ مرد با خنده گفت: آهان، فهميدم. چرا نمي شيني؟ افسر نگهبان با عصبانيت جواب داد: گفتم کجاست؟ خب، حالا يه کمي بشين. کارم اجازه نمي ده. اوه بله، قوانين. مرد دوباره شروع به خنديدن کرد. افسر با عصبانيت داد کشيد: بس کن. بگو کجاست؟ مرد با لبخند گفت: همين جا. جلوي روي شما. افسر عصباني فرياد زد. کو؟!... مگه نمي‌بيني؟! نکنه خداي نکرده؟! افسر نگهبان نگاهي از روي خشم به مرد کرد و گفت: فکر کردي من احمقم! منو کشوندي خونَت که به من بخندي؟! افسر نگهبان به طرف مرد رفت و ادامه داد: خيلِ خب، خنديدم ... هه.... افسر نگهبان به طرف در اتاق رفت.

مرد درحاليکه سيگار خود را خاموش مي کرد گفت: تا اينجا که اومدي نمي‌خوايي بفهمي چطور خودمو کشتم؟ افسر زير لب چيزي زمزمه کرد و سپس گفت تو ديوانه‌اي! ديوانه... مرد خيلي خونسرد جواب داد: باشه؛ من ديوانه‌ام. ولي نمي خواي حرف هاي يه مرد ديوانه رو بشنوي؟ افسر نگهبان که کنجکاو شده بود به روي خود نياورد و دست روي دستگيره در گذاشت و گفت: کار دارم. اين هم جزء کارته. فهميدن دليل خودکشي يه مرد... مگه نه؟ افسر برگشت به طرف مرد و گفت: فقط چند دقيقه. مرد با لبخند به او اشاره کرد تا بشيند. افسر رو بروي مرد نشست.

مدتي در سکوت گذشت. دو مرد بهم خيره شده بودند. بدون آنکه حرفي بزنند. افسر نگهبان با خود انديشيد: اين مرد با تمام مجرميني که تا به حال ديده ام فرق داد. بايد بفهمم منظورش چيه؟ شايد ديوانه است. يه ديوانه پولدار! شايد هم واقعا کسي را کشته... حالا پشيمون شده از اعتراف ... بايد باهاش راه بيام تا بفهمم قضيه از چه قراره. افسر لبانش را تکان داد، اما قبل از او مرد به سخن آمد و با لبخند گفت: زيباست؟ افسر نگهبان انگار از خواب بيدار شده باشد، جواب داد چي؟ مرد همچنان با لبخند گفت: خونه... زيباست؟ افسر نگهبان در حالي که سرش را براي تائيد تکان مي داد گفت: بله ... بله.... زيباست. از کارت راضي هستي؟ درسته که بعضي مواقع خسته کننده است و گاهي خطرناک، ولي من راضيم. از درآمدت چي؟ به پاي درآمد تو نمي رسه. مرد با خنده گفت: خب، از کجا شروع کنم؟... بهتره تو سوال کني. هان؟ خب.. مرد از جاي خود بلند شد و گفت: اول بهتره يه چيزي بخوريم، چطوره؟ افسر نگهبان جوابي نداد. مرد در حالي که از هال خارج مي شد پرسيد: چي مي خوري؟ من معمولا سر کار چيزي نمي خورم. مرد انگار حرف‌هاي افسر را نشنيده باشد، با دو فنجان قهوه، وارد هال شد. سيني را روي ميز گذاشت و روي مبل نشست و گفت: بهتره از کودکيم شروع کنم.

 خب من تو يه خونواده‌ي پر جمعيت به دنيا اومدم. يه خونواده ده نفره چهار تا دختر و چهار تا پسر... پدرم هيچ وقت خونه نبود. اگر هم بود ما خواب بوديم يا اينکه او در حال دعوا کردن با مادر، سر پول و گراني و زيادي بچه.... تو دعوا هر کدوم ادعا مي کردند بچه نمي‌خواستند! و من نمي‌دونم....! مرد خنديد و ادامه داد: مادرم يه زن هميشه خسته بود. يه لحظه هم نمي‌نشست و هميشه براي راحتي ما مي‌دويد، اما باز ما کمبود داشتيم... مرد قهوه‌اش را سر کشيد و به افسر نگهبان خيره شد. افسر خسته از حرفهاي بي‌ربط مرد دست در موهاي خود فرو برد. سپس چشم از مرد گرفت و به زمين خيره شد و گفت: کودکي همه‌ي ما تقريبا همينطوريه. مرد لبخند تمسخرآميزي زد و گفت: من کوچکترين عضو خانواده بودم و هميشه اين من بودم که کتک مي‌خوردم.به هر بهانه که پيش ميومد.... افسر نگهبان با دلخوري حرف او را قطع کرد و گفت: گفتم که زندگي همه‌ي ما همينطوري بوده. برو سر اصل مطلب. اصل مطلب همينه. من تصميم گرفتم کسي بشم تا تلافي اين همه نامردي رو درآورم. با خودکشي؟ آره، اين کار يه خودکشي بود. ولي در آن دوران بهترين کار براي رهايي از سلطه ديگران. خُب. اول از خونه زدم بيرون، 12 ساله بودم. دست به هر کاري زدم اما بي‌فايده بود... ببينم تو نمايشنامه‌ي دکتر فاستوس رو خوندي؟ نه. ولي نمايش اونو ديدم. بد بازي نمي‌کردند... ولي چه ربطي به حرف‌هاي تو داره؟ مرد خنديد.

 افسر نگهبان گويي با خنده‌ي مرد جواب خود رايافته باشد گفت: يعني تو....؟! مرد به علامت مثبت سرش را تکان داد. افسر نگهبان و مرد چند دقيقه هر دو خنديدند تا افسر نگهبان به سرفه افتاد و دست از خنديدن کشيد و گفت: تو مرد شوخي هستي ... تا به حال اينقدر نخنديده بودم. مرد دست از خنديدن کشيد و جدي به افسر نگهبان نگاه کرد و گفت: من خيلي جدي حرف زدم. باور کن. يعني تو؟ آره، مگه من از دکتر فاستوس کمترم؟ مرد دوباره خنديد. افسر ديگه خود را غريبه احساس نمي‌کرد. به مرد نگاهي کرد و گفت: بس کن مرد. خنده بسه.... ولي من جدي گفتم. خودمو فروختم به يه ابليس. يه ابليس واقعي... افسر نگهبان کلافه به مرد نگاه کرد و گفت: چطوري؟ مرد لبخندي از روي رضايت زد و گفت: من جوان بودم و دنبال پول و شهرت و خوشبختي. دنبال يه چيزي که... هفته‌ها بود که يه غذاي درست و حسابي نخورده بودم و با روياهام زندگي مي‌کردم اما يک شب با مردي آشنا شدن اون بهم پول داد.

شهرت داد و من که تو يه خرابه زندگي مي کردم زندگيم شد اين... مرد به اطراف خود اشاره کرد. افسر نگهبان سري تکان داد وگفت: اون مرد کي بود؟ چي کار مي کرد؟ نمي‌دونم اون بهم گفت من جونتو مي‌خرم... پول خوبي هم براش داد. يعني چي بيشتر توضيح بده. تو اون خرابه‌اي که من بودم چهار، پنج تا بچه‌ي ديگه هم بودن. يک شب مردي اومد مرا صدا زد. من هم رفتم پيشش. گفت دوست داري پولدار بشي؟ گفتم آره.... اون موقع 15 سالم بود... مرد يک دسته اسکناس تا نخورده درآورد و به من داد و گفت اگه برام کار کني بيشتر از اين‌ها گيرت مياد. گفتم: چيکار کنم؟ گفت هر کاري، هر کاري که من بخوام. کارهاي سخت و هيجان انگيز و خطرناک.. من خونمو فروختم به مرد و در عوض زندگي راحتي رو پيدا کردم.... مرد غمگينانه لبخندي زد و ادامه داد: من خونمو فروختم به ابليس ... يه ابليس واقعي.. اون وقت همچي برام شد پول...پول مساوي با زندگي، خوشي... مرد خنديد و ادامه داد: حتي عشق.