يكي بود، يكي نبود. زير گنبد كبود، نخ وسوزن مغروري بودند كه هميشه با هم بگومگو داشتند. يك روز سوزن به نخ گفت: «تو خيلي تنبل و بيفايده هستي. اگر من نباشم هيچكاري از تو ساخته نيست و هميشه مثل كنه به من چسبيدي، برو براي خودت جدا زندگي كن تا از دست تو يك نفس راحت بكشم.»
نخ كه خيلي از حرفهاي سوزن ناراحت شده بود، خمي به ابرو آورد و با عصبانيت گفت: مثل اين كه فراموش كردي تو هم بدون من به هيچدردي نميخوري. هر جا صحبت از دوخت و دوز هست، من بايد باشم و گر نه تو تنهايي كاري نميتواني بكني.
بعد كمي مكث كرد و در حالي كه پشتش را به سوزن ميكرد. با صداي بلند گفت: «حالا كه تو ميخواهي تنها باشي من چند روزي ميروم مسافرت تاببينم چه كاري از تو ساخته است.»
همينطور كه نخ و سوزن در حال مشاجره بودند، مرد خياط از راه رسيد و رو به نخ كرد و گفت:
چه كسي ميخواهد مسافرت برود؟
نخ گفت: من چند روزي ميروم مرخصي.
مرد خياط گفت: پس من هم ميآيم تا آب و هوايي عوض كنم، خيلي خسته شدم، سوزن هم اينجا ميماند تا به دوخت و دوز بپردازد.
سوزن با تعجب به خياط نگاه كرد و گفت: من، من چه طوري اين كار را بكنم، تا شما نباشيد بگذاريد نخ تنها برود.
خياط گفت: پس تو و نخ تنها بمانيد و من تنها ميروم.
اما باز هم صداي سوزن بلند شد وگفت: آخر بدون شما نميشود اگر شما نباشيد چه كسي با انگشتان ماهرش مرا در پارچه فرو كند تا لباسهاي زيبا بدوزم.
مرد خياط در حالي كه لبخند بر لبانش جاري شده بود، گفت: خوب پس خودت به اين نتيجه رسيدي كه يك دست صدا ندارد و هر كدام از ما به تنهايي نميتوانيم كاري بكنيم. اگر تو نباشي كار نخ بيفايده است و اگر نخ نباشد كار تو. و اگر هر دوي شما نباشيد به من نميگويند خياط. چون لباسي دوخته نميشود. سوزن كه متوجه اشتباهش شده بود، با خجالت سري تكان داد و به طرف نخ رفت و صورت او را بوسيد و از او خواست تا درون سوراخش برود و هر دو با هم با صداي بلند رو به خياط كردند و گفتند: در خدمتگزاري حاضريم قربان. و همينطور كه ميخنديدند هر سه به اين فكر افتادند كه همراه خانم پارچه به يك مسافرت كوتاه بروند.